تبليغاتX
آغاز نو

کوچیدم...

بعد از این در یک دریچه ی جدید با شما خواهم بود:

 

http://www.sohrab2012.mihanblog.com/

+ نوشته شده در 2012/3/9ساعت 7 بعد از ظهر توسط سهراب رستمی |

طالب و طالبان شاید شومترین و ترسناک ترین اسم برای یک افغان آزاد و مخصوصآ یک زن افغان باشد. ظلم و ستم و حق خوری های که در زمان طالبان صورت گرفت دوران حکومت طالبان را تبدیل به یکی از سیاه ترین دوره های تاریخی نمود.

درست بعد از این که مجاهدین شروع به تخلیه کابل بخاطر پیش روی های غافلگیرانه ای طالبان کردند و طالبان با نامردی و وحشیگری بی حد استاد عبدالعلی مزاری رهبر حذب وحدت اسلامی مردم افغانستان همراه با چند تن از یاران شان را به قتل رساندند، حکومت بدست طالبان افتاد، طالبان و امیرالمومنین، امیر المومنین یک چشم!

وقتی که نظام طالبانی بوجود آمد، ظلم و ستم بر تمام مردم افغانستان در کل و مخصوصآ قشر زن در جامعه که از دیر گاهی در جامعه افغانی وجود داشت، رنگ تازه و تندتر و به خود گرفت.

طالبان و امیر یک چشم تا این که خود را حاکم دیدند شروع کردند به ظلم و ستم و قتل و کشتار و سر بریدن ها.

زنان را سر بریدند، کشتند، زنده زنده در آتش سوختاندند و هر جنایتی که در فکر شان آمد را انجام دادند.

در آن چند سال حاکمیت طالبان، چهره افغانستان تبدیل به سیاه ترین چهره در سطح کشورهای جهان گردید، توسط کی؟ توسط امیرالمومنین و امیرالمومنین ها!

در این دوران بینی هزاران زن بریده شد، هزاران زن دست های شان را از دست دادند، هزاران زن دیگر سر بریده شدند، و هزاران زن هم زنده زنده در آتش سوختند، هزاران زن هم سنگ باران شدند و هزاران زن هم ......

زن پنهان در چادری شد، مجبور شد که چادری را سر کند، مجبور گردید که بوتی را پا کند تا که صدای پایش را یک مرد نشنود، دختران جوان مجبور شدند که جوان ناشده با مردی به سن پدر و پدر بزرگشان ازدواج کنند، یک دختر 14 ساله مجبور گردید تا با مرد 60 ساله عقد ببندد و این را قبول کند که چون زن است باید در کنج خانه بنشیدند و تمام دنیایش را همان کنج خانه گلی تشکیل بدهد و ......

قبل از ظهور دین اسلام مردم بخاطر این که جاهل بودند و نمی فهمیدند از دختر داشتن ننگ داشتند و دختر یک ننگ محسوب میگردید و هر کس که در خانه اش یک نوزاد دختر متولد می گردید از شرم جرات این را نداشت که بیرون برآید و از شرم جرات این را نداشت که با کسی حرف بزند، از این خاطر بود که دختران و زنان را زنده به گور میکردند و می کشتند. 14 قرن پیش در کشور های عربی این رسم بود و بعدآ بعد از 14 قرن عین حالت توسر یک کور، یک کور که هم چشمش کور بود هم فکرش بسته بود و احساسی نداشت دوباره به وجود آمد.

زنان در چند سالی که طالبان حاکم افغانستان بودند تلخ ترین حالت زندگی را داشتند. بعد از شکست این موجودات وحشی و به میان آمدن یک نظام جدید، زنان افغانستان خوشحال شدند که دیگر آن موجودات وحشی و حیوانات انسان نما حاکم نیستند و کم کم هم شروع به فعالیت و سهم گیری در ارثه های مختلف سیاسی و اجتماعی کردند.

با این که خشونت علیه زنان بعد از برپایی نظام جدید کاهش یافت ولی باز هم پایان نپذیرفت، در طول این 10 سال که افغانستان شاهد یک نظام جدید و سازگار با دموکراسی بوده است خشونت علیه زنان کاهش یافته ولی به صفر و نقطه اخر نرسیده است.

در طول این مدت باز هم صدها زن قربانی خشونت ها بوده است، هر ماه و هر هفته خشونت علیه زنان رسانه ی می گردید و رسانه های خبر از خشونت علیه زنان در نقاط مختلف افغانستان را نشر میکردند.

جند هفته قبل ظلم و ستم علیه سهر گل  یکی از داغ ترین مسایل رسانه ها بود و بعدآ هم خودسوزی سادات نو عروس هراتی رسانه ی شد و واکنش نهاد مختلف قضایی و ... را برانگیخت و این بار هم اعلامیه شورای علمای افغانستان سوژه داغی برای نهاد های مدافع حقوق زن و رسانه های گردیده است و خشم نهاد های مختلف سیاسی و حقوقی را بر انگیخته.

این اعلامیه شامل نکات است که بر خشونت و ظلم علیه زنان مهر تایید می زند و دست طالبان و در راس آن مرد یک جشم را به گرمی می فشارد.

به نقل از سایت کابل پرس این مصوبه شرم آور شامل این موارد است:


لف- پابندی به اوامر و نواهی شریعت مطهر اسلام در عقیده و عمل. 

ب- حفظ و رعایت کامل حجاب شرعی، که باعث حفظ آبرو و شخصیت زن می گردد. 

ج- دوری جستن از اختلاط با مردان بیگانه در عرصه های مختلف اجتماعی، مانند تعلیم، تحصیل، بازار، دفاتر و سایر شئون زنده گی. 

د- در نظر گرفتن صراحت آیات (۱) و (۳۴) سوره النساء که مشعر است در خلقت بشر مرد اصل و زن فرع می باشد و نیز قوامیت از آن رجال است. لذا از استعمال الفاظ و اصطلاحات که با مفهوم آیات مبارکه در تضاد باشد جداً اجتناب شود. 

ه- ارج گذاشتن به مسئله تعدد زوجات، که به اساس حکم صریح قرآن ثابت می باشد. 

و- اجتناب از سفر بدون محرم شرعی. 

ز- التزام به حکم شریعت غرای محمدی (صلی الله علیه وسلم) در مورد طلاق


در این مصوبه با اشاره به آیه های 1 و 34 سوره النساء آمده است که مرد اصل و زن فرع میباشد و ...... که هیچ کدام شان اصلآ قابل قبول هیچ انسان آزاد و آزاد اندیش واقع شده نمی تواند و کاملآ  یک سخن ابلهانه و جاهلانه میباشد.

در ماده 22 قانون اساسی افغانستان آمده است که "هر نوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است. اتباع افغانستان اعمم از زن و مرد در برابر قانون دارای حقوق و وجایب مساوی میباشند" در قانون اساسی افغانستان بر برابری زن و مرد تاکید شده ولی علمای افغانستان می آیند یک تصمیم شرم آوری را میگیرند که کاملآ اندیشه طالبانیست.

و حالا این هم جای شرم است که به انها عالم بگویم و آنها را علمای افغانستان لقب بدهیم.

فکر کنم آنها عالم نه بلکه فقط ملایان جاهل و نادان و آن هم از جنس ملای کور فراری هستند.

چنین انسانهای با چنین یک فکر و اندیشه های فکر نکنم یک انسان در قرن تکنولوژی به حساب بیاید. به آنها باید حیوانات کور گفت، حیواناتی که کورند و هرگز قادر به این نیستند که مسله را به درستی درک کنند و بفهمند.


                                                                                              نویسنده:سهراب رستمی

+ نوشته شده در 2012/3/5ساعت 9 بعد از ظهر توسط سهراب رستمی |

مسیر من به سوی مکتب و کورس انگلیسی از یک کوچه تنگ و کوچکی میگزرد. این کوچه که خیلی هم کوچک میباشد روزانه از آن صدها و هزاران عابر میگذرند. در این کوچه تنگ خانه ی یکی از دوستان قدیمی من هم وجود دارد، این کوچه که دارای بر و بار و رفت و آمد خیلی زیادی می باشد باعث شده تا توجه گدایان به سوی آن جلب شود ، در این کوچه ای تنگ و همچنان کوچک بعضی اوقات حتا 4 گدا هم دیده میشود که مشغولند!

سه شنبه، آری سه شنبه بود، سه شنبه هفته قبل ساعت را دیدم که درست زمان کورس انگلیسی من شده است، به عجله لباسم را تبدیل کردم سر و صورتم را آبی زدم و کتابهایم را گرفته به سوی کورس انگلیسی روان شدم.
در راه مردم زیادی را میدیدم که بعضی ها می رفتند و بعضی ها هم می آمدند، یعنی که بعضی هایشان با من به یک سو روان بودند و بعضی های دیگر هم خلاف من در حرکت بودند، بعضی از پسران و دختران هم سن و سال خودم را هم میدیدم که به سویی روان بودند و .....

شاگردانی را هم میدیدم که بعضی ها مثل من به سوی کورس روان بودند و بعضی هایشان می آمدند و دوباره به خانه بر می گشتند.

به راه خودم ادامه دادم، تا این که به همان کوچه تنگ رسیدم، شاگردان، کارگران، مردم عام در حال گذشتن از کوچه بودند، از خاطری که من و دوستم در یک کورس انگلیسی درس زبان می خوانیم، اغلب اوقات با هم یکجا به کورس می رویم.

رفتم پیش دروازه دوستم، ایستادم، زنگ در را فشار دادم، بعد از چند دقیقه صبر خواهر کوچکش در را باز کرد.

دختر کوچک (خواهر دوستم): سلام

من:سلام، عصمت (اسم دوستم) خانه یه؟؟

دختر کوچک (خواهر دوستم):اری خانه یه، اینالی کوی مونوم

من:امو ره بوگی که زود بایه!

دختر کوچک داخل خانه شد و دروازه را پشت سرش بست، من هم کمی به عقب برگشتم و در مقابل دروازه بزرگ و آبی رنگ شان ایستادم.

نگاهی به آن طرف و این طرف انداختم، چشمم به پیر مرد گدایی خورد که مشغول گدایی بود، این مرد پیر یکی از گدایان همیشه گی آنجا ست.

پیرمرد همیشه جای خوبی برای خودش انتخاب میکرد، جای در این کوچه کوچک، که آفتابی ترین نقطه کوچه بود، یعنی در طول روز بیشترین آفتاب را آن منطقه از کوچه داشت.

عابران مختلف و از اقشار مختلفی در حال رد شدن بودند و مرد پیر هم مشغول کسب و کار همیشگی خودش!

عابران که رد میشدند بعضی ها نگاهی حتا به پیر مرد و دیگر گدایان حاضر در کوچه نمیکردند، بعضی ها رد میشدند، نگاهی میکردند و می گذشتند، بعضی ها هم که رد میشدند، چند کلداری پیش پیر مرد می انداختند و ......

در این زمان پسر جوان و قد بلند پیش پیر مرد رسید، ایستاد، به پیر مرد نگاهی انداخت، دست به جیب کتش برد و ده کلداری از جیب کت سیاه رنگ خودش بیرون آورد و به دستان همیشه دراز پیر مرد داد و به پیر مرد گفت که:"الی باکول ما ره دعا کنو، ما مسافریم، از طرز بیان، لباس، استایل و حرکات پسر جوان این هویدا و معلومدار بود که پسر جوان تازه از افغانستان آمده است و ....... ، پیر مرد نه حرکتی کرد و نه حرفی زد، آرام و ساکت تر از گذشته در جایش میخ کوب شده بود، پسر جوان به راهش ادامه داد و رد شد.

در این زمان بود که دوستم دروازه را باز کرد و جلوتر آمد، با هم احوالپرسی کردیم و هر دو به سوی کورس انگلیسی روان شدیم ....

+ نوشته شده در 2012/3/2ساعت 10 بعد از ظهر توسط سهراب رستمی |

سلام به تمام دوستان عزیزم!
امید که خوب و سرحال باشید.
دوستان عزیز بعد از این با این وبلاگ هم با شما خواهم بود

سبز باشید.


http://www.sohrab2012.mihanblog.com

+ نوشته شده در 2012/2/26ساعت 2 بعد از ظهر توسط سهراب رستمی |


امروز خوشبختانه 1 جلد از کتاب جدید استاد عبدالغفور ربانی تحت عنوان "دفتر دوم_جریانهای سیاسی-ایدولوژیک و جریان های قومی هزاره ها" که تازه اقبال چاپ یافته است به دستم رسید.
این کتاب چهارمین کتاب استاد عبدالغفور ربانی میباشد.
اولین کتاب استاد ربانی تحت عنوان "مقالات عبدالغفور ربانی جلد اول" و دومین کتاب شان هم تحت عنوان "مجموعه مقاله های عبدالغفور ربانی جلد دوم" سومین کتاب شان هم تحت عنوان "دفتر نخست_موقعیت جغرافیایی، وضعیت تاریخی، فرهنگ و مذهب هزاره ها" و اینک چهارمین کتاب شان هم تحت عنوان "دفتر دوم جریانهای سیاسی-ایدولوژیک و جریان های قومی هزاره ها" که تازه اقبال چاپ یافته است.

در کتاب عناوین و موضوعاتی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است که آگاهی از آنان برای جوانان هزاره ضروری میباشد.

فهرست مطالب این کتاب قرار ذیل است:
ظهور جریان های فکری - سیاسی
کودتای هفت ثور
جریان های سیاسی - ایدولوژیک در ایران
حوزه علمیه
جریان های دانشگاه
جریان های سیاسی - ایدولوژیک هزاره ها
خط امامی ها
جریان های غیر خط امامی ها
چپ های مذهبی
جریان های قومی هزاره ها
مرکز فرهنگی و تعلیمی امت

این کتاب تازه به چاپ رسیده دارای ارزش بسیار زیادی برای قشر جوان جامعه میباشد.
در حالتی که اگاهی از تاریخ برای فرد فرد مردم جامعه ما ضروری میباشد این اثر دارای ارزش خیلی زیاد خواهد بود و میباشد.

در آخر هم موفقیت هر چه بیشتر استاد بزرگوار را از درگاه خداوند بزرگ خواهانم.



+ نوشته شده در 2012/2/25ساعت 0 قبل از ظهر توسط سهراب رستمی |

چند روز قبل طبق معمول بعد از تمام شدن یک ساعت پر سر و صدای کورس انگلیسی و حرف و لغت پراکنی های معلم همره با دو تن از دوستانم که همه تازه وارد های هنر نقاشی بودیم به سوی کلاس روان شدیم.
آن روز و در آن روزها هوا بارانی بود و شهر و اهالی شهر مهمان باران های پراکنده، گاهی تند و گاهی هم نرم بودند.
وقتی هم که باران میبارد، بعد از ایستادن باران، گل و لای مهمانان ناخواسته شهر میشوند و اهالی شهر همه  با هم با این مهمان ناخواسته هم خانه میشوند و یک قسمی هم در نبرد .....
اتفاقآ در همان روز ها هم باران های پراکنده صبر مردم را لبریز کرده بود. در حقیقت باران نه بلکه گل و لای بعد از باران صبر مردم را لبریز کرده بود.
این را هم میگویم که باران زیباست ولی این جا نه ........
خوب من هم همراه با دو دوستم آهسته آهسته به مقصد کلاس نقاشی روان شدیم در راه مردم زیادی را می دیدیم که با احتیاط کامل در حرکت بودند که مبادا پای شان لیز بخورد و با پشت فرش زمین شوند و .......
ما هم آهسته آهسته به راه مان ادامه می دادیم و بعد از چند دقیقه با صد مشکل و ترس از فرش شدن روی زمین خود را به کلاس رساندیم.
در این زمان هم باران نرم و آهسته شروع به بارایدن گرده بود و صورت من و دو دوستم را لمس میکرد و ما هم به خوبی و دلگرمی احساس میکردیم .....
کلاس نقاشی ما هم تقریبآ در مرکز شهر قرار دارد و چند دوکانی از یک مارکیت کلاس های نقاشی مان را تشکیل میدهند.
خوب ما هم وارد کلاس نقاشی شدیم، از آن زمان که وارد این هنر شده بودیم و استاد هم 500 کلداری مان را به حیث داخله گرفته بود دوستان خوب و زیادی پیدا کرده بودیم، داخل کلاس شدیم و سلامی کردیم و شاگردان و استاد را دست دادیم و احوال پرسی کردیم.
هر کدام جایی برای خودمان انتخاب کرده و کتابچه های خودمان را آورده و یک مدل (عکسی که برای نقاشی استفاده میکنند) را انتخاب کردیم و شروع کردیم به نقش کشیدن از روی عکس، بعضی ها هم لایف (زنده) نقش میکشیدند، زنده قسمی که مثلآ از یک کوزه یا از یک میوه نقش میکشیدند که روی میز در وسط کلاس قرار داشت.
تازه خطی روی ورق کشیده بودم که ناگهانی سرم را بلند کردم و چشمم به پیر مردی بیرون از کلاس خورد، متوجه شدم که پیر مرد با یک بایسکل چینایی وارد مارکیت شد و بایسکل خودش را در یک گوشه ای از مارکیت ایستاده کرد وخودش هم به سوی کلاس نقاشی که ما در آن قرار داشتیم حرکت کرد ( در کل میتوانم بگویم که اداره کورس در این کلاس قرار داشت)
پیر مرد نزدیک شد، چهره اش به درستی دیده نمیشد، در را باز کرد و به داخل کلاس نگاهی انداخت و قاری گونه سلامی داد و همه هم علیکم بر سلام کفتند.
حالا میشد چهره مرد را به درستی دید، مرد بلند قد، با ریش انبوه و سفید و با یک کلاه "ارخچی" سفید (کلاهی که اینحا اکثرآ پیر مردان سر میکنند)، چشمان نسبتآ سیاه و همچنان با یک پیراهن دراز (مثل کوچی ها......) و با یک چادرسفید هم گرد تنش پیچیده و تمبان هم بلند تا زانو.
خوب از طرز سلام و بعضی مشخصات دیگر این شخص هویدا و معلومدار این بود که مرد مذهبی میباشد.
استاد هم برای این که احترامی کرده باشد، ایستاد و به سوی مرد رفت، دستش را گرفت و با هم احوالپرسی کردند.
مرد بعد از چند لحظه احوال پرسی استاد را یک قسمی بیرون کشید و از صنف و کلاس بیرون برد و بیش از 10 دقیقه با هم حرف زدند و یک قسمی میتوانم بگویم جر و بحث کردند و بعدآ مرد پیر خیلی سریع بایسکلش را گرفت و از مارکیت بیرون شد، استاد با لبخندی وارد کلاس شد و خنده ی جانانه ی کرد.
یکی از شاگردان پرسید که چی شده، استاد هم که اخلاق خیلی خوب و دوستانه ی دارد باز هم لبخندی زد و گفت:
"ملا صایب امده بود که کلاس را بند کنه!"
و ادامه داد "ملا صایب امدد و موگفت که ای نقاشی که مثلآ شما عکس کوزه و گیلاس و اشیایی بی جان را درست میکنید، خلاف شرع استه و نباید که شومو ای کارا را کنید که ده آخرت از جاغی شوم میگیره و موگه که مره روح بیدی چون که شومو خالق مه استن."
و او گفت که نکید او بی بختو گناه نکید.
استاد این بحث و گفتگو خودش و پیر مرد که بیش از 10 دقیقه طول کشید را گفت و ناگهان کلاس از خنده انفجار کرد و ....
ما همه آن روز با هم خندیدیم و زمان خوبی داشتیم ولی حرف استاد یک حقیقت بود و آن مرد به راستی برای منع ما از نقاشی و گناه آمده بود.
بعد از آن روز چندین سوال مغز مرا بی رحمانه می خورد و مرا آزار میدهد.
تا چی وقت این خرافات و این خرافه پرستی ها که درد ناسوری بر تن جامعه و مردم شده است ادامه پیدا خواهد کرد؟؟
اصلآ تا کی و چرا این خرافات و باورهای پوچ و بی معنی به مغز من که شاگرد مکتبم و صدها شاگرد دیگر که آینده مردم هستند وارد شود و مرا از فعالیت باز دارد و باز دارند؟؟؟
اصلآ چرا ما همیشه از ناحیه مذهب و دین و شرع ضربه میخوریم و اسیب میبینیم؟؟؟
و چی باید بکنیم تا ریشه کن شوند این باورهای زهراگین؟؟؟
و من به عنوان یک نوجوان وظیفه ام چیست و چی باید بکنم؟؟؟؟
و ............




                                                                                                         سهراب رستمی






_________________________________________________________________________
** دوستان عزیز این یک داستان کاملآ واقعی میباشد

+ نوشته شده در 2012/2/21ساعت 2 قبل از ظهر توسط سهراب رستمی |

*** شاعر نیستم ولی بعضی اوقات ...........

حال هم چیزی دارم، گفتم که این جا به اشتراک بگذارم تا دوستان خوبم نظر بدهند و .......

___________________________________________________________________


برایت گریه ها کردم، چرا آهم تو نشنیدی؟

نگاهی هم نکردی و تو حالم را نپرسیدی


سقوط سرد باران را نگاهی مست میکردی

ولی هرگز به سوی من ندیدی و نمی دیدی


تو را دیدم همین امشب به زیر چطر در باران

صدایت کردم و یک دم به بی میلی تو خندیدی


صدایت کردم و گفتم که ای تو سوژه ای شعرم

نگاه سرد کردی و دوباره سرد خندیدی


گمانم این چنین باشد که از نامم دیگر سیری

و تو با یک نگاه نو، تو بی اندازه درگیری

+ نوشته شده در 2012/2/13ساعت 11 قبل از ظهر توسط سهراب رستمی |

نوزدهمین سالروز فاجعه افشار تسلیت باد

عکس:اشرف محمدی


+ نوشته شده در 2012/2/10ساعت 2 بعد از ظهر توسط سهراب رستمی |

درست سه سال قبل در 26 جنوری سال 2009 قلب مردی از تپش ایستاد که دلیر ترین رهبر سیاسی در میان رهبران و فعالان سیاسی مردم هزاره در کویته پاکستان بود. در همین تاریخ حسین علی یوسفی رهبر یکی از مطرح ترین احزاب سیاسی هزاره بدست نامردان و تروریست های بی خردبه قتل رسید. بالاخره این رهبر دلسوز و بزرگ بعد از سالها کار فرهنگی و سیاسی و ایستادگی علیه نفوذ بیگانگان و دشمنان و خرافات در جامعه هزاره و سالها خون دل خوردن در راه بخشیدن غرور به تاریخی و غرور تاریخی به مردم و جوانان و زنده کردن دوباره هویت مجروح مان و سالها کار در راستای فرهنگ و زبان فراموش شده ی هزاره، بدست نامردان و خودفروخته گان به قتل رسید و کارنامه و فعالیت های این شهید بزرگوار یک منبع و یک گوشه ای از تاریخ بزرگ مان شد.

سالها کار در راستای فرهنگ و سیاست و در آخر هم شهادت در این راه مقدس سوالات را در اذهان اکثریت مردم که تا هنوز یوسفی را به درستی احساس نتوانسته بودند خلق کرد،  که براستی یوسفی کی بود؟ سوسفی جی کرد و چی میخواست؟ هدف و آرمان او چی بود؟ که تا آخرین لحظه برای بدست آوردن آن مبارزه کرد و خونش را در این راه ریخت؟ و یا وقتی یوسفی می آید و میگوید:" بدترین سیاست مدار فردی است که مردم خود را بنام سیاست فریب میدهد و با برخورد خدعه آمیز احساسات مردم را به بازی میگیرد."  یعنی چی ؟

مردم هزاره از مدتها قبل زیر ظلم ، ستم و تجاوز حاکمان و شاهان گذشته کشور قرار داشتند، ولی باز هم برای احیای دوباره ی هویت  و برای احیای مردم هزاره از بند ظلم و ستم، بزرگان، دلیرمردان و شیرزنان هم از میان مردم ایستادند و مقاومت کرده اند که در تاریخ نظیری ندارند. و حرکت و مقاومت شان یک شه کاری به تمام معنی و یک ایستادگی بی نظیر بوده است. از چند مدت به این سو که این مقاومت و ایستادگی رنگ تازه ی گرفته بوده است. هر بزرگ، دلیرمرد و هر قهرمان که در جامعه پدیدار شده است، راه دیگری را ادامه داده  و همگی در راستای تقریبا هدف واحدی قدم برداشته اند. هدف و آمانشان هم در کل نجات مردم هزاره از زیر ظلم و ستم حاکمان و همچنان رهایی جامعه از نفوذ بیگانگان و دشمنان و مقابله  و ایستادگی در مقابل خرافات که لکه ی سیاهی به تن جامعه ی ما گذاشته است، می باشد.

همانطور که گفتم حرکت و ایستادگی هر هزاره در گذشته در مقابل دشمنان یک شه کاری به تما معنی بوده است و باعث تغییرات مثبت داخلی و خارجی گردیده اند. شهید حسین علی یوسفی یکی از بزرگان و شیر مردان بوده است که برای قوم و ملت هزاره قدم های مثبت و فعالیت های فراموش ناشدنی در راستای فرهنگ و هویت فراموش شده ی ما انجام داده است. او اگر چه ادامه دهنده ی راه دیگر بزرگان که در شرایط سخت و دشوار سیاسی و اجتماعی برای احیای دوباره ی هویت قدم برداشته بودند، می باشد. ولی بازهم یوسفی مردی است که در باره ی گوشه های از هویت و فرهنگ هزارگی فعالیت کرد و قدم برداشت که تقریبا از دیده ی دیگر رهبران سیاسی باقی مانده بود و شبه کارنامه هایش در گذشته ها هم به چشم نمی خورد. او در بدترین شرایط فقر فرهنگی برای زنده کردن فرهنگ فراموش شده ی ما قدم برداشت و برای زبان فراموش شده ی هزارگی کار های ارزشمند و فراموش ناشدنی را انجام داد.


خوب حالا اگر در مورد هدف و آرمان شهید حسین علی یوسفی نظر بدهم، حرف بزنم و سخن برانم. و  قسمیکه از لابلای گفته ها، نوشته ها و درامه های نوشته شده توسط وی کارهای سیاسی و فرهنگی شان پیداست که ایشان نمی خواستند که دوباره مردم هزاره به فقر فرهنگی و سیاسی گرفتار شوند و دوباره نشود که هزاره ها به عنوان یک قوم بی هویت و بی فرهنگ قلم داد شوند و از صحنه های سیاسی کم رنگ شوند و به همین خاطر بود که ایشان در راستای فرهنگ قدم های زیاد و قابل ملاحظه ی برداشت، تا که دوباره فرهنگ نیم سوخته ی ما از روی زمین سهو نگردد.

و دیگر اینکه ایشان میخواستند که سهم فعال سیاسی بچه های هزاره را در کویته پاکستان هر چه بیشتر و فعالتر سازد، تا روزی شود که ما به عنوان یک  قوه و یک نیروی بزرگ منطقه مطرح شویم.

و یکی از نکات برجسته و مهم که شهید حسین علی یوسفی در ان مورد قدم برداشته بوند، مبارزه و ایستادگی در مقابل خرافات که یک زخم خطرناک به تن جامعه شده بود و است، می باشد. ایشان با خرافات و نفوذ بیگانگان سخت در نبرد بودند، چون این مسله را درک کرده بود که چندین قرن وقتی دیگران بر ما فرمان می راندند بخاطری بود که نفوذ قابل ملاحظه در داخل مردم و تنظیم های سیاسی و اجتماعی ما داشتند. از این خاطر بود که ایشان با دشمنان و کسانیکه در راه منافع بیگانگان قدم بر می داشت، سخت در ستیز بود.

و در آخر هم مقاله ام را با یک سخن از شهید حسین علی یوسفی به پایان می رسانم که اگر به این سخن توجه شود تمام اهدافش را میتوان از لابلای آن درک کرد. که میگوید:" ما صد کرد بومروم و صد کرد زنده شنوم، از آزره بودون خو منکیر نیوم."


روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو 




نویسنده: سهراب رستمی

+ نوشته شده در 2012/1/29ساعت 9 بعد از ظهر توسط سهراب رستمی |

موفقیت هر حرکت و فعالیت در یک جامعه بستگی به فهم، آگاهی و فکر مردم جامعه دارد، جامعه ای که مردم آن چندین سال جنگ را پشت سر گذاشته باشند و تازه از دست ظلم و ستم و استبداد حاکمان رهایی پیدا کرده باشند و تازه سلاح به زمین گذاشته باشند و در این مدت با نقض حقوق و قتل و جنگ خو گرفته باشند، با آن جامعه بدون کدام مقدمه و عام فهم کردن واژه ها و مفاهم چون دموکراسی، حقوق بشر، حقوق زن، آزادی بیان و .......، توقع عملی کردن دموکراسی، نقض نکردن حقوق بشر و حقوق زن و حقوق طفل و ارزش قایل شدن به آزادی بیان، فکر کنم بی نتیجه خواهد بود و دستاورد درستی نخواهد داشت.

و یا در جامعه که مردم دارای فکر باز و اندیشه بلند و رسم و رسومات مدرن باشند، حرف زدن از جنگ جهانی، ظلم، نقض حقوق بشر و ......... بی معنیست.

افغانستان و مخصوصآ مردم هزاره تازه از دست ظلم رهایی پیدا کرده اند و دارای حالت خوبی نسبت به چند دهه پیش  هستند که باز هم بعضی مشکلات  موجود می باشد.

و یا به گفته اسد بودا نویسنده و قلم به دست موفق افغانستان ، افغانستان تا هنوز در دوران کودکی قرار دارد و در دوران کودکی به سر می برد.

همان طور که یک کودک بعضی مسایل را نمی فهمد و برایش ارزشی ندارد عینآ جامعه افغانستان دارای چنین یک خاصیت میباشد، بعضی مسایل بی ارزش دارای ارزش والا و بعضی مسایل ارزشمند دارای ارزش خاصی در جامعه نمی باشد، مثلآ بی ارزش بودن کنترول رشد جمعیت. یکی از شاید مهم ترین مسایل در جامعه افغانستانی رشد تقریبآ زیاد جمعیت باشد. اگر چه این مساله در شهرها مخصوصآ کابل کاهش چند فیصدی یافته است ولی اگر افغانستان را در کل در نظر بگیریم تا هنوز کاهش قابل ملاحظه پیدا نکرده است. و چون دانایی مردم در سطح خیلی پایینی قرار دارد رشد جمعیت در دهات و بعضی از شهر ها ( و در کل در تمام افغانستان) کنترول نگردیده است.

در گذشته اکثریت جمعیت افغانستان در دهات متمرکز بوده اند و در شهر ها نه!

و بدبختانه همان عده کم و قلیلی که در شهر ها زندگی میکرده اند، بخاطر استبداد و ظلم و تبعیض حاکمان رشد یکسانی نداشته اند. مثلآ: در سالهای قبل از حکومت کمونیستی، افسر نظامی هزاره را در کل افغانستان نمی توانستیم پیدا کنیم. و همان طور که گفتم، از خاطر ظلم و برخورد متعصبانه حاکمان در شهرها، اکثریت مردم غیر پشتون در دهات و دور از چشم حکومت مرکزی زندگی می کرده اند که این دوری از شهر و از وضعیت مردم در شهر مشکلات زیادی را سبب گردیده بوده است که تا هنوز هم محسوس است.

در دهات هم، چیز قابل ملاحظه، جنگ ها و لشکر کشی های خانه به خانه و یا لشکر کشی یک منطقه بر منطقه دیگر بوده است که در این جا کثرت نفوس عامل اصلی  پیروزی بوده و یا یک قبیله و یا خاندان وقتی می توانست بالای قبیله و خاندان دیگر مسلط باشد و فخر فروشی کند و خود را بالاتر از دیگری بداند و بگیرد که کثرت نفوس شان بشتر می بوده است.

و یا اقلآ  وقتی یک مرد حرفش مخاطب پیدا میکرده است که او فرزندان زیاد میداشته است.

و همان طور که گفتم در ان دوران بخاطر جنگ ها و رقابت های منفی کثرت نفوس یک ضرورت و یک افتخار محسوب میشده است.

در ان دوران سیاه مردم به فکر مهیا کردن وسایل و محیط درست فکری و تحصیلی نبوده اند بلکه به این فکر بوده اند که بچه هر قدر زیاد باشد پدر می تواند آسانتر در ده و قریه حرف بزند و راه برود.

اگر چه برای فعلآ کم کم مردم از دهات و قریه ها دور و به شهر ها پناه آورده اند ولی باز هم آگاهی مردم به آن حد نرسیده که آن باورهای غلط گذشته را محو کنند و از بین ببرند.

اکثریت از مردم ما بدبختانه به این فکر نمیکنند که چطور حالت و محیط درست فکری و درسی را برای کودکان شان مهیا بکنند، چطور مصارف زندگی، درس و تحصیل بچه را فراهم کنیم،و بدبختانه اکثریت مردم و خانواده ها در جامعه امروزی ما تصویر درستی از در امد سالانه شان ندارند تا بتوانند تصمیم درست بگیرند و بدبختانه در جامعه ما اکثریت نان آوران خانواده ها تحصیل کرده نیستند تا شغل همیشگی و درست داشته باشند و بدبختانه وضع اقتصادی کشور هم آنقدر خراب است که اگر بهترین شغل را هم داشته باشی نمی توانی سال اینده ات را تخمین بزنی.

در این جامعه خانواده های را هم می توان یافت که بیش از 5 فرزند دارد در حالیکه پدر بی سواد است و روزانه کاری میکنند و خانواده در بد ترین حالت اقتصادی به سر می برد.

در این جامعه قتل از جمله نامشروع ترین و خرابترین کارها میباشد وسنگین ترین جزا را برای یک قاتل در نظر میگیرند ولی هر روز بخاطریکه وضع اقتصادی خراب است و اطفال خیلی زیاد، ده ها قاتل و معتاد و بدبخت وبی بند وبار تربیه میشود باکی نیست و حرف نیست و کوچک ترین واکنشی نشان داده نمیشود.

ضرب المثل زیبای هزاره گی داریم که " بز هر قدر کم بشه چی چی شی کمه". ولی بدبختانه پدران و مادران جامعه این ضرب المثل را استفاده میکنند و هر گز به ان عمل نمیکنند وبه درستی به عمل پیاده نمیکنند.

کثرت نفوس در خانه ها زیاد ولی وسایل و راه های کنترول محدود و کم.

قتل جرم است ولی فکر درست در مورد کنترول جمعیت در یک وضع خراب اقتصادی صورت نمیگیرد، فردا یک قاتل نه بلکه ده ها قاتل و بی بند وبار در جامعه سبز خواهند شد، چون تربیه و مهیا سازی محیط درست فکری برای یک کودک خیلی ضروریست وگرنه عواقب خطرناکی خواهد داشت.

پس امروز اگر درست فکر کنیم، با وجود وضع خراب اقتصادی، داشتن اطفال  زیاد اگر جرم نیست از جرم هم کمی ندارد، چون فردا همین طفل که امروز محیط درست فکری برایش مهیا نیست فردا بی بند و باری خواهد شد که یقینآ برای جامعه مضر خواهد بود.

 

 

نویسنده:سهراب رستمی

+ نوشته شده در 2012/1/27ساعت 1 قبل از ظهر توسط سهراب رستمی |